X
تبلیغات
فقط یه نگاه - داستان شماره 2

فقط یه نگاه

داستان شماره 2

 زشتی و زیبایی به هیچ دردی نمی خورد

 

مرد هر دو دستش را به طرف بالای سرش آویزان کرد.روی کاناپه دراز اما کوتاه گوشه ی هال خوابش برده بود و حالا که بیدار شده بود،می خواست-مثل همیشه-با رساندن نوک انگشتان خود به سطح زمین،رخوت خواب را از تن اش بیرون کند.گردنش را راست کرد و خود را کمی به طرف بالا کشید.بدنش کش آمد.این بار نوک انگشت های هر دو دستش را به پرزهای فرش ماشینی کف هال مالید.بدنش را شل کرد و هوای جمع شده در سینه اش را بیرون داد.زنش می گفت این کارش مثل اژدهاست.چشمانش را بست و باد معده ی خود را باصدایی ممتد بیرون داد.یک صدای کوتاه هم ازش خارج شد و احساس کرد وسط شورت آبی رنگش،نمناک شده است.

به آرامی بلند شد و به حمام رفت.مقابل آینه ی زنگ زده ی حمام ایستاد و به شدت جا خورد.تصویر زن زشت و ناشناسی را در آینه دید.خم شد و شیر دستشوئی را باز کرد.چشم های خود را بر روی هم فشار داد و ابتدا دست ها و سپس صورتش را شست و دوباره به آینه نگاه کرد.این بار زن دیگری را دید که خوشگل تر از قبلی بود و لب های خود را جمع کرده بود.زن نوک زبانش را بیرون آورد و به او چشمک زد.شیر آب را بست و با همان شورت نمناک،برگشت به هال. دوباره روی کاناپه دراز شد و باز هم دست های خیس خود را به طرف قسمت بالایی کاناپه دراز کرد.می خواست باز هم با نوک انگشتان خود به فرش قرمز رنگ پهن شده در هال،ضربه بزند.وقتی دوباره این کار را انجام داد،مثل یک گربه ی خانگی بدن خود را شل کرد و این بار هم-به قول زنش-مثل اژدها،هوای جمع شده در سینه اش را بیرون فرستاد.

ناگهان نیم خیز شد و به راهرو نگاه کرد.جایی که در ابتدای آن،در ورودی آپارتمان قرار داشت و  در انتهای آن،گل میز صورتی رنگ کج و کوله ای فاصله ی میان هال و راهرو را پر کرده بود.

در میانه های راهرو مرد قد کوتاه برهنه ای را دید که آلت تناسلی خود را به سمت او گرفته بود و بی صدا می خندید.قیافه ی مرد کوتاه قد،شبیه پدر مهشید بود.با صورتی گرد و گوشت آلود که یک سبیل درشت سیاه و سفید،قسمت های بالا و پایین آن را به دو قسمت کاملاْ مساوی تقسیم کرده بود.

اهمیتی نداد.همان جا باز هم به حالت قبلی خود برگشت و بی اختیار و درازکش شلوارش را خیس کرد.همان طور که داراز شده بود،با حوصله شاشید و یک بار دیگر صدای به هم پیوسته ای را از مقعدش خارج کرد.

بعد از این که کارش تمام شد،حس کرد راحت شده است.اما دوباره به خودش فشار آورد و وقتی داغی چند قطره ی دیگر را بر کشاله ی ران خود احساس کرد،این بار با خیالی آسوده،بدنش را شل کرد و سعی کرد بخوابد.

برای یک لحظه،نگاهش بی اختیار بر سفیدی سقف هال متوقف شد.یک موجود دراز و طولانی،آنجا ایستاده بود و انگار داشت دندان های ناپیدای خود را خلال می کرد.درازای موجود طولانی به اندازه ای بود که برای ایستادن در وسط هال،خودش را از شانه به بالا و از زانو به پایین،جمع کرده بود.

با کج خلقی به آن موجود بلند و طولانی نگاه کرد.به جز سر و پاهایی که کاملاْ خم شده بودند،بقیه ی بدنش مثل یک پارچه ی سفید چلواری بود که از سقف هال آویزان شده باشد،با پهنایی که بیشتر از یک متر هم نبود.

موجود سفید رنگ،چوب باریکی را که با آن،مثل هنرپیشه های نقش منفی،دندان های زرد و پوسیده ی خود را خلال می کرد،به گوشه ای از هال تف کرد و ناگهان شروع کرد به گریه کردن.

مرد به شیر آب گرم داخل آشپزخانه فکر کرد که مدت ها بود بدجور چکه می کرد و او مدام تعمیر آن را پشت گوش انداخته بود.

در آن وضعیت که موجود طولانی داخل هال،همچنان داشت گریه می کرد و مرد،انگشت کوچک دست چپ اش را داخل سوراخ سمت راست دماغ خود کرده بود،تعمیر شیر آب ظرفشویی آشپزخانه،حوصله ای را نیاز داشت که مرد،در آن لحظه،حتی به اندازه ی یک سرسوزن از آن را ، در وجود خود احساس نمی کرد.

باز هم از روی کاناپه بلند شد و بی هدف به طرف آینه قدی داخل راهرو به راه افتاد.

چرا اینقدر به آینه نگاه می کند؟چون از قیافه ی خودش خیلی ناراضی بود.فکر کرد اگر کمی جذاب تر بود می توانست با بسیاری از زن ها و دخترهای آشنا رابطه برقرار کند.سی سال پیش هنگامی که تازه دبیرستان را تمام کرده بود،مهشید بهش گفته بود که صورتش هم خوشگل و هم زشت است.نمی دانست چرا آن اظهار عقیده ی مسخره،این همه مدت در حافظه اش باقی مانده بود،اما از آن روز به بعد هر بار فرصتی برایش فراهم می شد،به تصویر خود در آینه زل می زد.

در آینه قدی داخل راهرو،به جای خودش،با تصویر یک نوزاد چند ماهه ی چاق که ریش و سبیل داشت،مواجه شد.ریش و سبیل بچه ی داخل آینه،از لاله ی گوش تا کناره ی لب ها جوگندمی بود اما موی چانه اش کاملاْ سفید شده بود.سفید سفید.

به پشت تصویر نوزاد نگاه کرد تا شاید چهره ی خودش را ببیند اما بچه ی ریش و سبیل دار بازیگوشی می کرد و مرتب جابه جا می شد و می خندید.

مرد کنجکاوانه گردنش را کمی به طرف راست خم کرد و همچنان از بالای سر بچه ی ریش و سبیل دار به آینه نگاه کرد.بالاخره تصویر خودش را دید و دستی به موهایش کشید.برگشت سمت کاناپه ی داخل هال و دوباره روی آن دراز شد.سعی کرد بخوابد اما سروصدای نوزاد ریشوی داخل آینه قدی راهرو،نمی گذاشت بخوابد.خسته شد.تصمیم گرفت بمیرد و متوجه شد که این تصمیم،بهترین کاری است که می تواند بکند.

کسی و کس دیگری به در ورودی آپارتمان ضربه زدند.صدایی مرکب از همهمه و داد و فریادهایی بی معنا،از در ورودی آپارتمان عبور کرد و به او رسید.درست مثل حشره ای که از در نیمه باز داخل هال شود و روی پشت بازوی لخت آدم توقف نماید.دستش را نزدیک دماغش آورد.بوی شاش می داد.پشت بازوی خود را خاراند و چشمانش را روی هم گذاشت.

در ورودی آپارتمان در میان انبوه صدا و فریاد،باز شد و مرد لاغر اندامی خود را به داخل انداخت.وقتی کمر راست کرد،ابتدا با انگشت اشاره ی دست راست،عینکش را از نوک دماغ خود به عقب فرستاد و با انگشتان شصت و اشاره ی دست چپ،هر دو سوراخ بینی خود را بسته نگه داشت.

پشت سرش در آپارتمان بسته شد و همکارش به اتفاق یک سرباز عینکی و یک ستوان قد بلند،وارد راهرو شدند.هر سه نفر،دهان و دماغ خود را با ماسک پوشانده بودند.مرد لاغر اندام ماسک را روی صورت خود گذاشت و در آینه ی قدی داخل راهرو به تصویر خودش نگاه کرد.احساس کرد با ماسک،چهره اش جوان تر به نظر می رسد.دندان های مصنوعی اش دیده نمی شدند و می توانست باز هم مثل گذشته، موهایش را رنگ کند.

نگاهش را از آینه برگرداند و به آرامی به طرف جنازه ای که روی کاناپه ی دراز داخل هال افتاده بود،حرکت کرد و در یک متری آن قرار گرفت.پلک چشم راستش-با فاصله ای تنظیم شده-تکان می خورد و اگر کسی از نزدیک به صورتش نگاه می کرد،می توانست ضربان منظم پلک چشم راست او را از پشت عینک هم تشخیص دهد.

ستوان قد بلند و سرباز عینکی،از مقابل در آپارتمان تکان نخوردند.اما همکار مرد لاغر اندام به او نزدیک شد و در یک سکوت بدبو و تهوع آور،فقط منتظر ماند.منتظر چیزی مثل یک پرسش.

مرد لاغر اندام دوباره عینکش را روی دماغ خود میزان کرد و با صدایی که انگار از پشت پرده به گوش می رسید از همکارش پرسید:

-"به نظرت چند وقته مرده؟"

همکارش گفت:

-"ده روز،دوازده روز.چه می دونم!گندیده."

مرد لاغر اندام کنار کاناپه زانو زد و یک خلال دندان چوبی را که روی زمین افتاده بود،برداشت و به آن خیره شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 16:17  توسط مجید عاصمی  |