تبليغاتX
فقط یه نگاه

فقط یه نگاه

 

نگاهی به "وقتی همه خوابیم" آخرین ساخته ی سینمایی بهرام بیضائی

  "بیشتر فیلم ها به نظرم لوس و پیش پا افتاده اند.به خصوص این روزها که بیشتر فیلم ها راجع به فیلم های دیگرند!  -   جان مالکوویچ،برخورد کوتاه،گردآوری:تونی کراولی،ترجمه:پروین مهدی پور-حمیدرضا منتظری،صفحه ۱۶۲ "

وقتی همه خوابیم پس از سگ کشی،یک خودزنی اساسی از سوی بهرام بیضائی است که در مذمت سینما و منزلت تئاتر شکل گرفته است.

بیضائی البته پیش از این نیز، در (می شود گفت) تمامی آثار تصویری خود، جایگاه والای صحنه و نمایش های صحنه ای را پاس داشته است ولی در هیچ یک از آن آثار،به مانند وقتی همه خوابیم،تیغ را با هدف دو نیم کردن سینما،به کمر نیاویخته است.

از سوی دیگر آخرین فیلم بیضائی نمایانگر موضوعی است به هر حال آزاردهنده که نام خاصی را هم البته نمی توان برای آن برگزید.موضوعی است آشنا که در محدوده ی بسیار باریک و فشرده ای از مرزهای دو نگرش،یا دو تمایل،یا دو نوع نگاه به وجود می آید.یکی نگاه یا نگرش یا تمایل فیلمسازی چون بهرام بیضائی و دیگری نگرش یا نگاه یا تمایل اداره کنندگان هنرهای تصویری این جامعه،از جمله سینما که در یک بازخورد طنزگونه و نه از سر اتفاق البته،دارندگان این تمایل دوم،احترام فوق العاده ای را هم برای بهرام بیضائی قائل هستند.لازم به توضیح است که این ااره کنندگان گرفتار، به راستی خواستار آن هستند که بیضائی فیلم بسازد(با هر درونمایه ای که خودش انتخاب می کند)،فیلمش در رویدادهایی چون جشنواره فیلم فجر به نمایش گذاشته  شود و در آخر او و اثرش جوایزی مانند سیمرغ و دیپلم و لوح دریافت نماید.

و حالا در بیست و هفتمین جشنواره فیلم فجر،بهرام بیضائی با "وقتی همه خوابیم"، نخستین مرحله از خواسته های سه گانه ی اداره کنندگان یادشده را پشت سر گذاشته است.فیلمی ساخته است به هر حال بیضائی وار با تمام نشانه ها و پارامترهای شناخته شده ای که از دوران "رگبار" به این طرف، وجهی آشکار از یک سلیقه(یا هویت؟)سینمایی را به وجود آورده اند.

درونمایه ی فیلم هم همان مضمون موردعلاقه ی بیضائی "سال به سال دریغ از پارسال" است که جلوه های بیرونی آن در فیلمی مانند سگ کشی- و در یک نمود حداکثری-مشاهده شده بود.این بار در "وقتی همه خوابیم" بیضائی هم چنان از نگاه یک سیاه بین نا امیدکه هیچ راه و منظر و روزن امیدی را در دسترس نمی بیند به پرورش مضمون مورد علاقه ی خود پرداخته است و فیلمش را در مقام تهیه کننده به جشنواره ی فیلم فجر ارائه نموده است.

با نمایش آخرین ساخته ی بیضائی در بخش بین الملل جشنواره فیلم فجر مشخص است که سازنده ی رگبار و چریکه...وباشو...دومین میل فرهنگی اداره کنندگان سینمای این سرزمین را هم برآورده نموده است و به احترامی که از سوی مدیران تصویری این سرا نثار او می شود،با قدردانی و قدرشناسی پاسخ گفته است.بنابراین به نظر می رسد که فقط آن بخش واپسین خواسته های اداره کنندگان هنردوست، شامل تکریم و تشویق بیضائی و فیلمش باقی مانده است که به هر صورت،در ایام پایانی جشنواره بیست و هفتم،آن نیز به مرحله ی اجرا گذاشته خواه شد و پروسه ی مواجهه ی خردمندانه با فیلمسازی مانند بهرام بیضائی در آخرین نقطه ی ماهیتی ومنطق محور خود به پایان خواهد رسید.

اما موضوعی که احتمالاْ از نظر برخی از مخاطبین این فیلم بیضائی - و در روند حرکتی این پروسه ی هنری- پنهان نمانده است، به اضافه کاری این کارگردان اندیشه ورز، در طی نمودن آن خواسته های سه گانه که با یک شیوه ی "خودتخریبی محض"، از سوی بیضائی انجام گردیده است و برنامه ی سه مرحله ای اداره کنندگان سینما را(با یک کوبیده اضافه!) به یک پروسه ی چهار مرحله ای تبدیل نموده است.

تا اینجا بهرام بیضائی در "وقتی همه خوابیم"، پس از حدود یک دهه دو.ری از سینما، فیلم خود را ساخته است(مرحله اول)، ماهیت و وجود خود و امثال خود را نفی کرده است(مرحله اضافه)،فیلم را در جشنواره فیلمفجر نمایش داده است(مرحله دوم) و با تشویقی نه چندان غلیظ هم مواجه خواهد شد(مرحله پایانی).

اما این که چرا بیضائی با اثری مانند آخرین فیلم خود،چنین دست تطاول بر خود گشوده است،پرسشی است که پاسخ آن را باید از خود بیضائیدریافت کرد و جالب اینجاست که حتی آن اداره کنندگان سینمادوست نیز،شدیداْ مشتاق دستیابی به این پاسخ هستند و در حالی که به عینه اصراری بر این گونه خودزنی های سینمایی ندارند و مطلوب نهان و نمایان خود را صرفاْ در حضور چهره هایی چون بیضائی در حوزه های مدیریتی خود برآورد کرده اند،از این رویکرد سینمایی بیضایی در زمستان به تبسم در آمده اند.

ایکاش بیضائی با همان کهنه مردرند تولید فیلم،حمید اعتباریان کنار می آمد و سراغ از این قبیل انتقام جویی های جوان منشانه-والبته کهنه شده- نمی گرفت.چرا که در آن صورت، حداقل به این محدوده از توهین های پوزخندساز وارد نمی شد و راه خود را می رفت،طبق همان برنامه ی سه مرحله ای توصیف شده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 16:10  توسط مجید عاصمی  | 

این روز ها در حال آماده سازی مجموعه ای از یادداشت هایم برای نوشتن پیش نویس فیلم مستندی به نام صفار زاپاتا هستم،درباره ی محمدحسین صفارهرندی وزیر ارشاد.فیلم یک مستند توصیفی نیم ساعته است که با نگاهی غیردولتی به چگونگی حضور ۴۰ ماهه ی صفار هرندی،در بالاترین جایگاه اجرایی مدیریت فرهنگی کشور می پردازد.

در این میان اطمینان دارم که بعضی از مخاطبین این نوشتار،اگر فقط یک نگاه به نوشته های آرشیو شده ی این وبلاگ داشته باشند،از توجه دوباره من به محمدحسین صفارهرندی متعجب و شاید هم بدگمان خواهند شد.که یعنی آره و اینا و چرب شدن سبیلم اینا و مسعود اینا و صفار اینا و اخراجی ها و از همین...

این شکل از تعجب و بدگمانی،البته برای شخص من اهمیت چندانی ندارد و در این وضعیت فقط سعی خواهم کرد که حرفم را-در فیلم صفار زاپاتا- به شیوه ای درست بیان نمایم.کاری که بی تردید،در اولین هفته از آخرین ماه پائیز،مراحل ابتدایی مربوط به اجرای آن شروع خواهد شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 10:15  توسط مجید عاصمی  | 

 زشتی و زیبایی به هیچ دردی نمی خورد

 

مرد هر دو دستش را به طرف بالای سرش آویزان کرد.روی کاناپه دراز اما کوتاه گوشه ی هال خوابش برده بود و حالا که بیدار شده بود،می خواست-مثل همیشه-با رساندن نوک انگشتان خود به سطح زمین،رخوت خواب را از تن اش بیرون کند.گردنش را راست کرد و خود را کمی به طرف بالا کشید.بدنش کش آمد.این بار نوک انگشت های هر دو دستش را به پرزهای فرش ماشینی کف هال مالید.بدنش را شل کرد و هوای جمع شده در سینه اش را بیرون داد.زنش می گفت این کارش مثل اژدهاست.چشمانش را بست و باد معده ی خود را باصدایی ممتد بیرون داد.یک صدای کوتاه هم ازش خارج شد و احساس کرد وسط شورت آبی رنگش،نمناک شده است.

به آرامی بلند شد و به حمام رفت.مقابل آینه ی زنگ زده ی حمام ایستاد و به شدت جا خورد.تصویر زن زشت و ناشناسی را در آینه دید.خم شد و شیر دستشوئی را باز کرد.چشم های خود را بر روی هم فشار داد و ابتدا دست ها و سپس صورتش را شست و دوباره به آینه نگاه کرد.این بار زن دیگری را دید که خوشگل تر از قبلی بود و لب های خود را جمع کرده بود.زن نوک زبانش را بیرون آورد و به او چشمک زد.شیر آب را بست و با همان شورت نمناک،برگشت به هال. دوباره روی کاناپه دراز شد و باز هم دست های خیس خود را به طرف قسمت بالایی کاناپه دراز کرد.می خواست باز هم با نوک انگشتان خود به فرش قرمز رنگ پهن شده در هال،ضربه بزند.وقتی دوباره این کار را انجام داد،مثل یک گربه ی خانگی بدن خود را شل کرد و این بار هم-به قول زنش-مثل اژدها،هوای جمع شده در سینه اش را بیرون فرستاد.

ناگهان نیم خیز شد و به راهرو نگاه کرد.جایی که در ابتدای آن،در ورودی آپارتمان قرار داشت و  در انتهای آن،گل میز صورتی رنگ کج و کوله ای فاصله ی میان هال و راهرو را پر کرده بود.

در میانه های راهرو مرد قد کوتاه برهنه ای را دید که آلت تناسلی خود را به سمت او گرفته بود و بی صدا می خندید.قیافه ی مرد کوتاه قد،شبیه پدر مهشید بود.با صورتی گرد و گوشت آلود که یک سبیل درشت سیاه و سفید،قسمت های بالا و پایین آن را به دو قسمت کاملاْ مساوی تقسیم کرده بود.

اهمیتی نداد.همان جا باز هم به حالت قبلی خود برگشت و بی اختیار و درازکش شلوارش را خیس کرد.همان طور که داراز شده بود،با حوصله شاشید و یک بار دیگر صدای به هم پیوسته ای را از مقعدش خارج کرد.

بعد از این که کارش تمام شد،حس کرد راحت شده است.اما دوباره به خودش فشار آورد و وقتی داغی چند قطره ی دیگر را بر کشاله ی ران خود احساس کرد،این بار با خیالی آسوده،بدنش را شل کرد و سعی کرد بخوابد.

برای یک لحظه،نگاهش بی اختیار بر سفیدی سقف هال متوقف شد.یک موجود دراز و طولانی،آنجا ایستاده بود و انگار داشت دندان های ناپیدای خود را خلال می کرد.درازای موجود طولانی به اندازه ای بود که برای ایستادن در وسط هال،خودش را از شانه به بالا و از زانو به پایین،جمع کرده بود.

با کج خلقی به آن موجود بلند و طولانی نگاه کرد.به جز سر و پاهایی که کاملاْ خم شده بودند،بقیه ی بدنش مثل یک پارچه ی سفید چلواری بود که از سقف هال آویزان شده باشد،با پهنایی که بیشتر از یک متر هم نبود.

موجود سفید رنگ،چوب باریکی را که با آن،مثل هنرپیشه های نقش منفی،دندان های زرد و پوسیده ی خود را خلال می کرد،به گوشه ای از هال تف کرد و ناگهان شروع کرد به گریه کردن.

مرد به شیر آب گرم داخل آشپزخانه فکر کرد که مدت ها بود بدجور چکه می کرد و او مدام تعمیر آن را پشت گوش انداخته بود.

در آن وضعیت که موجود طولانی داخل هال،همچنان داشت گریه می کرد و مرد،انگشت کوچک دست چپ اش را داخل سوراخ سمت راست دماغ خود کرده بود،تعمیر شیر آب ظرفشویی آشپزخانه،حوصله ای را نیاز داشت که مرد،در آن لحظه،حتی به اندازه ی یک سرسوزن از آن را ، در وجود خود احساس نمی کرد.

باز هم از روی کاناپه بلند شد و بی هدف به طرف آینه قدی داخل راهرو به راه افتاد.

چرا اینقدر به آینه نگاه می کند؟چون از قیافه ی خودش خیلی ناراضی بود.فکر کرد اگر کمی جذاب تر بود می توانست با بسیاری از زن ها و دخترهای آشنا رابطه برقرار کند.سی سال پیش هنگامی که تازه دبیرستان را تمام کرده بود،مهشید بهش گفته بود که صورتش هم خوشگل و هم زشت است.نمی دانست چرا آن اظهار عقیده ی مسخره،این همه مدت در حافظه اش باقی مانده بود،اما از آن روز به بعد هر بار فرصتی برایش فراهم می شد،به تصویر خود در آینه زل می زد.

در آینه قدی داخل راهرو،به جای خودش،با تصویر یک نوزاد چند ماهه ی چاق که ریش و سبیل داشت،مواجه شد.ریش و سبیل بچه ی داخل آینه،از لاله ی گوش تا کناره ی لب ها جوگندمی بود اما موی چانه اش کاملاْ سفید شده بود.سفید سفید.

به پشت تصویر نوزاد نگاه کرد تا شاید چهره ی خودش را ببیند اما بچه ی ریش و سبیل دار بازیگوشی می کرد و مرتب جابه جا می شد و می خندید.

مرد کنجکاوانه گردنش را کمی به طرف راست خم کرد و همچنان از بالای سر بچه ی ریش و سبیل دار به آینه نگاه کرد.بالاخره تصویر خودش را دید و دستی به موهایش کشید.برگشت سمت کاناپه ی داخل هال و دوباره روی آن دراز شد.سعی کرد بخوابد اما سروصدای نوزاد ریشوی داخل آینه قدی راهرو،نمی گذاشت بخوابد.خسته شد.تصمیم گرفت بمیرد و متوجه شد که این تصمیم،بهترین کاری است که می تواند بکند.

کسی و کس دیگری به در ورودی آپارتمان ضربه زدند.صدایی مرکب از همهمه و داد و فریادهایی بی معنا،از در ورودی آپارتمان عبور کرد و به او رسید.درست مثل حشره ای که از در نیمه باز داخل هال شود و روی پشت بازوی لخت آدم توقف نماید.دستش را نزدیک دماغش آورد.بوی شاش می داد.پشت بازوی خود را خاراند و چشمانش را روی هم گذاشت.

در ورودی آپارتمان در میان انبوه صدا و فریاد،باز شد و مرد لاغر اندامی خود را به داخل انداخت.وقتی کمر راست کرد،ابتدا با انگشت اشاره ی دست راست،عینکش را از نوک دماغ خود به عقب فرستاد و با انگشتان شصت و اشاره ی دست چپ،هر دو سوراخ بینی خود را بسته نگه داشت.

پشت سرش در آپارتمان بسته شد و همکارش به اتفاق یک سرباز عینکی و یک ستوان قد بلند،وارد راهرو شدند.هر سه نفر،دهان و دماغ خود را با ماسک پوشانده بودند.مرد لاغر اندام ماسک را روی صورت خود گذاشت و در آینه ی قدی داخل راهرو به تصویر خودش نگاه کرد.احساس کرد با ماسک،چهره اش جوان تر به نظر می رسد.دندان های مصنوعی اش دیده نمی شدند و می توانست باز هم مثل گذشته، موهایش را رنگ کند.

نگاهش را از آینه برگرداند و به آرامی به طرف جنازه ای که روی کاناپه ی دراز داخل هال افتاده بود،حرکت کرد و در یک متری آن قرار گرفت.پلک چشم راستش-با فاصله ای تنظیم شده-تکان می خورد و اگر کسی از نزدیک به صورتش نگاه می کرد،می توانست ضربان منظم پلک چشم راست او را از پشت عینک هم تشخیص دهد.

ستوان قد بلند و سرباز عینکی،از مقابل در آپارتمان تکان نخوردند.اما همکار مرد لاغر اندام به او نزدیک شد و در یک سکوت بدبو و تهوع آور،فقط منتظر ماند.منتظر چیزی مثل یک پرسش.

مرد لاغر اندام دوباره عینکش را روی دماغ خود میزان کرد و با صدایی که انگار از پشت پرده به گوش می رسید از همکارش پرسید:

-"به نظرت چند وقته مرده؟"

همکارش گفت:

-"ده روز،دوازده روز.چه می دونم!گندیده."

مرد لاغر اندام کنار کاناپه زانو زد و یک خلال دندان چوبی را که روی زمین افتاده بود،برداشت و به آن خیره شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 16:17  توسط مجید عاصمی  | 

"پژوی قرمز رنگ"

 

 

چند پرندهء سیاه، مانند آدم های وحشت زده، به سرعت از یک طرف جاده به جایی دورتر و بالاتر پرواز کردند.صدای بال زدن ان ها به صدای کشیده ای که روی صورت بنشیند ،شبیه بود. فرشته در دو متری من ایستاده بود و باد موهای روشن او را تکان می داد.روسری آبی رنگش دست من بود.او هم با چشم های به هم فشرده شده و در حالی که دست چپش را سایبان چشم های سبزرنگ خود کرده بود، به پرواز پرنده های سیاه خیره مانده بود.از آن فاصله ی نزدیک،مثل همیشه،فاصله ی کم به وجود آمده میان لب های پایین و بالای او را می دیدم.حدس زدم مثل همیشه موضوعی او را متعجب کرده است و مطمئن بودم تا انگشت اشاره ی دست راستم را در فاصله به وجود آمده میان لب هایش نگذارم و او انگشتم را گاز نگیرد،در همان حالت باقی می ماند.

عجیب بود که بلافاصله برگشت و به من که از او چند قدم دیگر دورتر شده بودم و به حاشیه ی نه چندان پهن جاده رسیده بودم،نگاه کرد.لب های بالا و پایین او به شکل غریبی روی هم قرار داشتند و شبیه به سپیده خواهرش شده بود.

در ان آفتاب زردرنگ که بخش هایی از انتهای بیابان را به رنگ سفید درآورده بود،لبخندی زرد روی لب های فرشته ماسیده بود.نگاهش به کامیونی دوخته شده بود که هم زمان با رفتن پرنده های سیاه رنگ،آن طرف جاده توقف کرده بود.

هشت نفر-دقیقاْ هشت نفر-به سرعت از اتاقک کامیون و قسمت بار آن پیاده شدند و خود را به سواری سفید رنگی رساندند که کنار همان جاده ی داغ و خاکستری،متوقف شده بود.ده متر عقب تر از سواری سفیدرنگ،یک پژوی قرمز ایستاده بود و از جلوی آن بخار کم رنگ و بی رمقی بیرون می زد.

آن هشت نفر-دقیقاْ هشت نفرشان- از سواری سفیدرنگ گذشتند و خودشان را به پژوی قرمز رساندند.هیچ کدام از آن ها به طرف من و فرشته که همچنان با فاصله ی کم از یکدیگر،این طرف جاده ایستاده بودیم،نیامدند.مطمئن بودم که حتی به ما نگاه هم نکردند.

به فرشته نگاه کردم.می خواستم با حرکتی مثل بالا انداختن شانه هایم،تعجب خودم را به او نشان دهم اما او پیشدستی کرد و شانه هایش را به نشانه ی تعجب بالا انداخت.

خورشید در آن بیابان زرد و سفید، نزدیک به زمین ایستاده بود.مثل مهمانی که بدون دعوت قبلی و ناخواسته پشت در خانه ی یک دوست،در تردید میان رفتن و رفتن قرار گرفته باشد.این پا و آن پا می کرد.فکر کردم احتمالاْ از این دودلی و تردید خورشید است که این گرما در سرتاسر بیابان به وجود آمده است. جایی میان آن هشت نفر،سه نفر که جوان تر از بقیه بودند،بی دلیل فریاد می زدند.یکی از آن ها پسری مو مشکی بود که صورتش را با دقت اصلاح کرده بود.زیر لب پایین او،ریش سیاهی دیده می شد که به صورت یک مثلث سیاه در آمده بود.سعی کردم آرامش کنم اما اعتنایی به من نکرد و دوید سمت سواری سفیدرنگ و همان جا ایستاد.فرشته هم داشت با تعجب به او نگاه می کرد.

در آن سکوت خوشایند بیابان هیچ کس کاری نمی کرد.خواستم بروم پیش فرشته که دو جوان دیگر از گروه کامیون سوار، جدا شدند و به طرف پسر مو مشکی دویدند.پسر مو مشکی به طرف مقابل جاده خیره شده بود و مسیر نگاهش را که دنبال کردم،به چند قدمی فرشته رسیدم.خیالم راحت شد که به زنم زل نزده است.

دست راستم را داخل جیب شلوارم کردم و از جلوی پژوی قرمز رنگ،خودم را به سمت چپ آن رساندم.از آنجا می دیدم که مرد میانسالی پشت فرمان پژوی قرمز رنگ نشسته بود و دست چپش را روی پیشانی اش گذاشته بود.پیشانی اش زخم شده بود و خون غلیظ و چرک مرده ای،به پشت گردنش راه پیدا کرده بود.بیهوش نبود اما مشخص بود که کنترل لازم را بر وجود خودش ندارد.صورت آفتاب سوخته اش به رنگ زرد کهربایی در آمده بود.با صدایی که خسته و شاید هم ترسیده به نظر می رسید از مرد چاقی که از کامیون پیاده شده بود و روی صندلی جلو کنارش نشسته بود،خواست که به کمک سرنشینان سواری سفیدرنگ برود.مرد چاق که حسابی کرده بود،با هیجان گفت که رسیدگی به وضعیت مهندس باستان واجب تر است.معلوم نبود خطابش به کی بود.من؟چهار نفر مسافران کامیون که آن طرف پژوی قرمز ایستاده بودند؟یا خود مهندس باستان؟

مهندس باستان همانطور که پشت فرمان نشسته بود ، نیم چرخی زد و به سواری سفیدرنگ نگاه کرد.با لحنی آسوده به مسافران کامیون گفت که سواری سفیدرنگ با حالتی غیر عادی کنار جاده متوقف شده است ولی به نظر نمی رسد که مسافران آن آسیبی رسیده باشد.به آن سمت جاده جایی که فرشته ایستاده بود نگاه کردم و پوزخندی زدم و به مهندس باستان گفتم:

-"اونا مرده ان."

مهندس باستان حرف مرا نشنیده گرفت و با صدایی لرزان از مرد چاق پرسد:

-"موبایل داری؟"

مرد چاق عرق پیشانی خود را با آستین پیراهن چهارخانه ی قرمز رنگش پاک کرد.به سمت راست خود نگاه کرد و آه کشید.انگار از نگاه کردن به من فرار می کرد.با لحنی که چاپلوسانه به نظر می آمد به راننده ی پژوی قرمز رنگ گفت:

-" چی فرمودین مهندس؟"

اصلاْ معلوم نبود که متوجه سوال راننده ی پژوی قرمز رنگ شده است یا نه.

راننده ی پژوی قرمز رنگ به کف دست چپ خود نگاه کرد و دوباره ساکت شد.مثل کسی که با همه قهر کرده باشد فقط به روبرو خیره شده بود.کمی بعد قسمت عقب سرش را با دقت به پشتی صندلی پژوی قرمز رنگ تکیه داد و نفس خود را با صدایی ممتد بیرون داد.شش نفر دیگر که به اتفاق مرد چاق و پسر مو مشکی،همگی از کامیون پیاده شده بودند،همچنان ساکت بودند.حالت کارگرانی را داشتند که در انتظار شنیدن دستورات صاحب کار خود، در چهارچوب زمان متوقف شده باشند.

باستان با نگرانی از یکی از آن ها پرسید:

-" یه زن و یه مرد بودن.هنوز تو ماشین ان؟"

سعی کردم هیجان را از خودم دور نگه دارم.دلم می خواست مهندس باستان این راننده ی بی احتیاط پژوی قرمز رنگ،از آن حالت غیر طبیعی خود فاصله بگیرد.این بار با صدایی آرام ولی واضح به او گفتم:

-"ما مرده ایم.پاشو خودت برو ببین."

با تعجب به من خیره شد.اما خیلی سریع به حالت وحشت زده ی خود بازگشت.دستمال آبی رنگ تمیزی را از جیب راست شلوارش بیرون آورد و آن را با دست چپ خود روی زخم عمیق پیشانی اش،نگه داشت.انگار داشت گریه می کرد.فرشته با دست اشاره کرد که به آن طرف جاده بروم.از سمت چپ پژوی قرمز رنگ به پشت آن آمدم و از آنجا یکراست رفتم طرف فرشته.پسرهای جوان همچنان کنار سواری سفیدرنگ ایستاده بودند.

به آن طرف جاده که رسیدم کاملاْ روبروی فرشته ایستادم.از جایی که ما ایستاده بودیم-من و فرشته-فقط می توانستیم عقب سواری سفیدرنگ را ببینیم.مثل یک سوسک سفید که گوشه ی یک حمام با کاشی های کرم رنگ کز کرده باشد،پشت به من و فرشته کرده بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 12:14  توسط مجید عاصمی  | 

یک آدم عاقل،اگر فقط یک نگاه به دور و بر خود بیاندازد،به راحتی متوجه می شود که همه ی اهالی این ملک دلیر پرور و همه چیز پرور، از صبح خروس خوان تا بوق سگ در حال پارازیت انداختن هستند.سر کلاس درس، در سالن نمایش فیلم،تئاتر،در حال رانندگی،در منزل و هنگام جروبحث با تیر و طایفه و هر خراب شده ای که ممکن است به فکر شما برسد.

هفته ی گذشته مطلبی را درباره ی چپ دست بودن اوباما و مک کین آماده کرده بودم که برای ویرایش نهایی دیشب یک بار دیگر آن را مرور کردم.ناگهان تخم دو زرده گذاشتم و با خودم فکر کردم که اگر قرار باشد هر یک از این حضرات و خانم ها و آقایان و اراذل و اوباشی-که به اتفاق یکدیگر سرزمینی به نام ایران را تشکیل داده ایم-در صئرت خارش پس و پیش شان،پارازیتی وسط این نوشته من ول کنند،چه واژه هایی از سوراخ بالایی وجودشان خارج می شود.کلمات احتمالی را وسط آن مطلب جاسازی کردم و شد آن چه اکنون شده است.

*چپ های راست و چپ امریکایی

باراک عبدالحسین اوباما و جان مک کین نامزدهای انتخابات آتی ریاست جمهوری آمریکا از دو حزب خر و فیل، هر دو چپ دست هستند.(به تخم اسب امیرالمومنین.حسین شریعتمداری) این ویژگی یکسان،بدون شک خصوصیات مشابه دیگری را هم در این ورسیون های سیاه و سفید جورج دبلیو بوش به همراه دارد.در واقع جدا از تفاوتع های-مثلاْ-نگرشی آن ها به پدیده ها و مفاهیم متنوع،اوباما و مک کین از این منظر و از بسیاری جهات-ناخواسته-به یکدیگر شباهت دارند و این شباهت(مثل پک و پوز شبیه به هم غلامعلی حداد عادل و رحیم مشایی) هر کسی را به یاد این ضرب المثل می اندازد که:"سگ زرد برادر شغال است."(هه...هه...هه...محمد علی ابطحی)

اما اشتراک اساسی و پایه ای مک کین و اوباما را می توان در موارد زیر فصل بندی نمود:(به جای نمود از واژه "کرد" استفاده کنید.دکتر حسن حبیبی) آن ها هر دو به جنس مخالف گرایش دارند و این موضوع را پژوهش های جانی اسمایلز ریناتو-محقق دورگه مجله نیوزویک مخصوص امریکا-در شماره نهم سپتامبر آن مجله به اثبات رسانده است.(جناب صفار این مجله را در سراسر کشور تکثیر کنید.پرویز داودی،معاون اول رییس جمهور)

اوباما و مک کین در حمایت از وجود و موجودیت صهیونیسم بی پدر و مادر و جماعت کلیمی آب زیر کاه،شبیه به هم عمل می کنند.(آخ جون...محمود احمدی نژاد) هر دو به شدت ذهن گرا و ایده آلیست هستند.(بچه ها یک پرونده در این باره بروید.محمد قوچانی) و در رسیدن به ایده های ذهنی خود،با منشی کاملاْ پراگماتیک و عمل گرایانه،حرکت می کنند.(جدی می گی؟علی اکبر هاشمی رفسنجانی) به گفته دوستان نزدیک شان هر دو کم و بیش خسیس و ناخن خشک هستند(پس از خودمان اند.مهدی کروبی) و گران بهاترین هدیه ای که ممکن است در دیدارهای رسمی خود برای اهدا به مقامات ارشد سایر کشورها در نظر بگیرند،از یک کیف چرم مصنوعی یا یک خودنویس ۲۵ دلاری فراتر نمی رود.(از این نظر ایران آماده است تا تصحیح عباس کیارستمی از دواوین حافظ و سعدی را به دو زبان فارسی و انگلیسی و با چاپی نفیس به تعدادی نامحدود و در اختیار رئیس کارکنان کاخ سفید قرار دهد.محمد حسین صفار هرندی) ریشه های هر دو نامزد ریاست جمهوری در بیرون از امریکا قرار دارد(من فکر می کنم ایم حرف درستی است.افشین قطبی) و هر دو در مدارس ابتدایی غیرامریکایی الفبای خواندن و نوشتن را فراگرفته اند(یعنی بیشتر از الفبا بلد نیستند؟سوال مشترک پگاه آهنگرانی و منیژه حکمت)و...

دیگر حوصله  ی تداوم بخشیدن به این گونه چرندیات را ندارم.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 11:57  توسط مجید عاصمی  | 

هفته ی جنگ تمام شد و یادآوری روزهایی که دل آدم حتی از شنیدن صدای توپخانه های خودی جاکن می شد، باعث می شود که مجموعه ای از احساسات خوب و بد(اما به هر حال غیرقابل تکرار و تعریف) دوباره از ذهن و جان آدم فاصله بگیرند.احساس دیدن پسرهای ۲۰ ساله ای که بالای سر جسد متلاشی شده ی بچه محل های ۱۸ساله خود ضجه می زدند و نمی دانستند که شاید ده دقیقه دیگر نوبت تلاشی خودشان برسد و کسی هم نباشد که بالای جنازه شان مویه کند.

آه خدایا،که اگر فقط یک نگاه به سه دهه ی پیش و روزهای انبار مهمات و پل خرمشهر و پادگان حمید و کوی ذوالفقاری و دریاچه ماهی و عملیات والفجر ۸ و فاو و اروند و خزر و بیمارستان زیرزمینی فاطمیه و بخش جنگ روانی قرارگاه خاتم داشته باشم،چه داشته هایی را پیش روی خودم دیده و می توانم آن ها را با دیگران در میان بگذارم و از متعجب ساختن شان احساس سرخوشی و نشاط کنم.(گندت بزنند مجید عاصمی با این حس و حالت.)

اما فارغ از این نوستالژی بازی ها،باید اعتراف کنم که آن روزها دیگر گذشته اند و به نظر من،دیگر،تکرار هم نخواهند شد.روزهایی که یک بچه ی ۱۷ ساله اصفهانی از پشت بی سیم می توانست صدای اکثر فرماندهان عراقی را تقلید کند و با دستوراتی که به زبان عربی صادر می کرد،همه ی آن عراقی های مادر مرده را در حاشیه ی اروندرود جا به جا کند.روزهایی که بچه های نیروی هوایی می رفتند سکوهای نفتی متعلق به امارات را بمباران می کردند و من خبر جعلی می ساختم که :"عراق مسئولیت حمله به سکوی نفتی را به عهده گرفته است و صدام حسین می خواهد نماینده ی خود را برای عذرخواهی نزد شیخ زاید حاکم امارات متحده عربی بفرستد." و کمال خرازی زنگ می زد و با لهجه ی اصفهانی اش نیش خند میزد که:"دادا اینا رو که بچه های خودمون زدن." و کار در میان سیاستمداران عرب منطقه به دور زدن و بحث کردن می افتاد و هیچ کس هم نبود یقه ما را بگیرد که:"عمو خرت به چند من؟"

و روزهایی که وقتی تیم ملی ایران مقابل کویت۱-۲ بازنده می شد،بچه های توپخانه ارتش،سر لوله های توپ هایشان را کج می کردند سمت جزایر متعلق به کویت و داغ دل خود را با بمباران ان جزایر خالی از سکنه،خالی می کردند.روزهایی که یک بچه جغله ی ۲۲ ساله فرمانده اطلاعات-عملیت خاتم را به عهده می گرفت و چنان وظایف خود را انجام می داد که بعد از بیست سال مسئولان دانشکده های جنگ و سپاه و ارتش،دوره بیفتند که گفته ها و صحبت های آن جغله ی شهید شده،حسن عاصمی-که هیچ نسبتی هم با هم نداشتیم-را جمع آوری کنند و در کلاس های درسی خودشان تو پاچه ی مثلاْ دانشجویان نظامی مربوطه نمایند.و روزهایی که جماعت مداح تهرانی-که از آن حرام لقمه های پاچه پاره بودند-صادق آهنگران را به گریه می انداختند و مسخره اش می کردند و تو می توانستی آقای هاشمی را با آن پسرهای نره غولش میثم و یاسر(که شاید اسمشان را اشتباه می نویسم) بدون عبا و عمامه ببینی و از برنامه های وطن پرستانه شان در اداره ی جنگ،چهار شاخ شوی. و واقعاْ چه روزهایی بودند آن روزها! و به هر حال،خوب یا بد، تمام شدند و رفتند پی کارشان!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 12:25  توسط مجید عاصمی  | 

اگر فقط یک نگاه به یادداشت دیروز داشته باشید،بدون نیاز به کوچک ترین استفاده ای از سلول های معدود خاکستری رنگ مغز خود،متوجه طرح دیدگاهی می شوید که به موجب آن،برقراری رقابتی قدیمی در یک حرکت قهرمان پرور از طرف مجله شهروند امروز به عنوان حرکتی درپیت مورد ارزیابی قرار گرفته بود.

در واقع بچه های ادبی نویس شهروند امروز و بیشتر و پیشتر از همه،مهدی یزدانی خرم،با نگارش مطالبی حول محور این که:"رضا امبرخانی رئالیست ایده آلیست و فرهاد جعفری رئالیست پوپولیست هستند"،آش بدمزه ی رقابت در حوزه های ادبی را روی اجاق گذاشته بودند.مخصوصاْ با گذاشتن آن مطالب بچه گانه زیر زبان رضا امیرخانی،که در وجهی مثلاْ اندیشمندانه(که اصلاْ به او نمی آید) و عارفانه(که تقلیدی دلقک مآبانه از امثال ابی الخیر است) کل رقابت را به جعفری واگذار کرده بود و افاضات فرموده بودند که:" در هم چه!رقابتی،کل رقابت را به ایشان واگذار می کنم."

اما قبل از ورچیدن این وراجی،شاید مفید آن باشد که خطاب به مهدی یزدانی خرم این خطابه خوانده شود که:" ای کاش معنی ایده آلیسم و پوپولیسم را می دانستی و در معرفی مصداق های آن ها-حداقل از میان امیرخانی و جعفری-اینگونه سر و ته یکی بازی نمی کردی.چرا که ایده آل خواندن داشته ها و نداشته های ذهنی نوچه های دست پنجم امثال ابراهیم حاتمی کیا-عضو پر سابقه ستاد عملیاتی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی-و پوپولی دانستن آدم های سر به جون هوای بی مایه ای چون فرهاد جعفری حکایت از آن دارد که این برادرزاده ی حاجی ماشین باز فدراسیون کشتی(که در مردانگی صد درجه از صدها ریش و سبیل دار هیکل گنده مردتر و با سوادتر است) نه پوپولیسم را درست شناخته است و نه شناخت درستی از ایده آلیسم دارد.درست مثل این است که محمود احمدی نژاد(فارغ از هر زاویه ای که برای پرداختن به وی تعیین می گردد) پیرو پراگماتیسم مدرن معرفی شود و مرحوم یاسر عرفات فلسطینی دنباله روی پوپولیسم.هرچند هر کدام از این دو نفر-که می توانند و می توانستند معرف نوع خاصی از رفتار سیاسی باشند-وجوه مشخصی از پراگماتیسم و پوپولیسم و البته رئالیسم و ایده آلیسم را به صورتی درهم و قاطی البته،در ذهن و هیکل خود،ذخیره کرده باشند!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 11:47  توسط مجید عاصمی  | 

پرونده درپیت شهروند امروز درباره ی "رقابت دو داستان نویس ایرانی" با عنوان" چه کسی پرفروش است؟" در منشور شماره ۶۲ این نشریه که تاریخ نشر آن یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۷ عنوان شده است،ناخواسته( و شاید هم به عمد) رضا امیرخانی -نویسنده ی بی وتن -وفرهاد جعفری-خالق کافه پیانو-را در یک جایگاه احمقانه،مسخره و خر رنگ کن قرار داده است.درست مثل دو کشتی گیر که فرضاْ قرار است در یکی از دو رشته ی آزاد و فرنگی  دوبنده تن کنند و با هم سرشاخ شوند.

اما پیش از پرداختن به این عملکرد نابخردانه،اگر فقط یک نگاه به روی جلد هفته نامه شهروند امروز انداخته شود،واژه های ترکیبی مجله ی بخش خصوصی چسبیده به لوگوی هفته نامه ،نظر خواننده را به سرعت به سوی خود جلب می کنند و شکل بیرونی آن ها به گونه ای در چشم و چار خواننده خودنمایی می کند که معلوم نیست با چه تحلیلی در آنجا جاخوش کرده است؟آیا مقدمه ای بر اسم شناسنامه ای جمله است؟آیا به عنوان یک ارزش و کار ِکارستان و تخم دوزرده ی صاحب امتیاز آن،شرکت پیوند سلیم، و رئیس شورای سیاستگذاری آن محمد عطریان فر-عضو موثر و سابق نیروی انتظامی و شهربانی کل کشور و کمیته انقلاب اسلامی و ژاندارمری- و حمید عطریان فر مدیرعامل آن،چنین مورد اشاره قرار گرفته است؟آیا یکجور توجیه کردن مسائل ریز و درشت است؟واقعاْ جریان این سه کلمه ی متصل چیست؟

شاید هم البته در یکی از شماره های پیشین،دلایل مربوط به ردیف کردن این کلمات در پیشانی نشریه به سبک و سیاق منطقی و قابل نقل قلم قوچانی،مورد اشاره قرار گرفته است و من از کم و کیف آن بی خبرم.اما تکرار هر هفته ی این اشاره-حتی اگر زیر ساخت منطقی هم داشته باشد-یکجور منت گذاشتن بر سر سرسام گرفته مخاطب نشریه استکه نیات اصلی را آشکار می سازد و تشابهات امثال محمدعلی مرتضوی و محمد عطریان فر و حسین شریعتمداری و محمد صفی زاده را در حوزه ی رسانه بازی گوشزد می کند.

فقط در باب آن تحلیل مربوط به منت گذاشتن بر سر خواننده،کافی است به این نکته اشاره شود که مجلاتی چون فیلم و دنیای تصویر و هفت  و خانواده سبز و فوتبال و روزهای زندگی و...نیز مجله ی بخش خصوصی بوده اند و هستند،وعلیرغم جایگاه متفاوت تمامی آن ها با یکدیگرُمجله بازهای الکی خوش این مملکت،هرگز با گرایش های اقتصادی مدیران آن ها مواجه نشده اند که:"جون تو مایه کاری حساب کرده ایم" و " می ارزد،بخر" و هزار جور سودطلبی دیگر که چون در قالب های روشنفکرانه به میان آورده می شوند،حال آدم را بدتر به هم می زنند و در وجهی چندش آور،فقط برای دنیا و آخرت صاحبان کالا،کلمات مناسب و توصیفات لایق را به همراه می آورند.

در این میان فقط دلم برای محمد قوچانی می سوزد که استعداد ژورنالیستی خود را دقیقاْ مانند نمونه های مشابه در تاریخ معاصر این مملکت،در اختیار این قبیل صاحبان اجناس مایه ساز قرار داده است و قضاوت آیندگان را -هرچند دو هزار سال دیگر باشد-نادیده می گیرد. و چون کنایاتی از قبیل "عاقل،اشاره/بی عقل،مناره" را هنوز در بعضی اشارات مکفی می دانم،از اشاره به شاهدان مشابه و شاه بخشیده در تاریخ نزدیک این مملکت خودداری می کنم.

(اما بحث کلام ساز این نوشتار-رقابت کشتی گونه ی رضا امیرخانی و فرهادجعفری-را فردا پی می گیرم که آن نیز حکایتی است آب شور آور و سوزساز)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 15:35  توسط مجید عاصمی  | 

فعل دشوار تحمل

دخترم عقیده دارد که مطرح شدن کافه پیانو در فضای نشر و نوشتار این مملکت همه چیز درست،حاصل شکل و تمایل وبلاگ داران و وبلاگ خوانان است.در این خصوص،من به دلیل عدم اشراف بر محدوده ی وبلاگ ها و عناصر متصل به آن،حتی به پای مرتضی عقیلی هم نمی رسم و در نهایت ارفاق فقط می توانم در حد و اندازه های علی انصاریان ابراز عقیده کنم.اما اگر کسی بخواهد این نظر مقدماتی مرا توهینی شوخی وار به مرتضی عقیلی و علی انصاریان ارزیابی کند ،هیچ چاره ای به جز ابراز  این نکته برایم باقی نمی ماند که: عقیده شان است دیگر.چه کارش می توانم بکنم؟

عقیده ها و عقده ها

اما در باره کلیت کافه پیانو و راوی رمان و نویسنده آن ، فرهاد جعفری ، هرچه به ذهن و مغز و چند جای دیگرم فشار می آورم که چگونه بتوانم بدون بهره جویی از فحش و لیچارگویی به راوی و نویسنده ، کار نقد نوشتاری این رمان را به پایان برسانم،موفق به انجام فعل به قاعده ای نمی شوم و برایم مسجل می گردد که در همین ابتدای کار ، دارم زور زیادی می زنم.

چرا که با یک بار مطالعه ی کتاب برایم روشن شده است که کافه پیانو حاصل عقده های تلنبار شده ی آدمی است که با بهره برداری از یک تربیت-احتمالاً-خانوادگی،خود را جزو پست ترین لایه های تشکیل دهنده ی جامعه مشاهده می کند و در تلاش برای گریز از این جایگاه به زعم خودش جواد و بی کلاس،تصمیم می گیرد که از یک موضع-مثلاً-متفاوت به پدیده های پیرامونی خویش بنگرد و نسبت به همه ی آن ها به ابراز عقیده بپردازد؛و دقیقاً با برخوردار ساختن خود از این نگرش است که نویسنده از همان بای بسم الله و پیشکش کتاب به خواهرش فریبا و هولدن کالفیلد عزیز! به بافتن تافته متفاوت خود می پردازد و چنان تصویری از در و دیوار جامعه و آدم هایش ترسیم می کند که گویی زن و مرد این آباد شده هیچ کار دیگری در این خراب شده ندارند به جز این که با پوششی سکسی و نیمه سکسی، از پنجره ی منزل شان آویزان شوند و به فرهاد جعفری پیشنهاد برقراری رابطه جنسی بدهند!

(ترکیب یک وجهی نویسنده و راوی کافه پیانو در صفحه ی 59 کتاب ، اعترافی عیان به رویاسازی های فرهاد جهفری در راستای تافته جدا بافته بودن او دارد و آنجا که به صراحت می گوید:"آدم گند بی شعئری هستم و خودم را برای بقیه می گیرم.")

در این میان اما اگر فقط یک نگاه به ابراز عقیده های عقده گونه ی ترکیب راوی-نویسنده نسبت به عالم و آدم از جمله الوین تافلر و هانتیگون و شارون استون و نیکول کیدمن و مسیح و جلجتا و کلینت ایستوود و اندی کول و ژیلت مچ تری و جیمز استوارت و هیچکاک و کیم نواک و ...انداخته شود، فارغ از این خود بزرگ بینی های چندش آور،نوعی حس دلسوزی نسبت به فرهاد جعفری و شخصیت آسیب دبده ی خودش و راوی کتابش به خواننده ی کافه پیانو دست می دهد که در غلیظ ترین وجه عاطفی خود می تواند به چنین واکنشی ختم شود که : " گناه دارد بنده خدا."

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 16:51  توسط مجید عاصمی  | 

چند روزی است که از سفر مکه بازگشته ام و یادداشت گذاشتن در این وبلاگ پس از دو هفته بی خیالی و خدابازی،اصلی ترین دغدغه ام شده است.دغدغه ای که بهتر از هر کس دیگری می توانم بفهمم که به اندازه کشک هم نمی ارزد و ارزش حتی یه نگاه را هم ندارد.دغدغه ای که باید به کلیت آن رید و همینطور آلوده به ان و گه،با نوک انگشتان یک دست،از بالا آن را گرفت و پیف پیف کنان وجودش را راهی مستراح نمود.

اما واقعیت این است که من مانده ام و همین یک وجب جا که در آن بدون هراس و بدون پس و پیش کردن و عقب و جلو شدن دو سه جمله ای را می نویسم و حالش را می برم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 14:20  توسط مجید عاصمی  |